چه شبي است امشب؛ شبي كه جوشش صد مهر در خود دارد. شبي كه زمين زير پايم نيز از تب و التهاب به خود مي لرزيد.
شبي كه خون در رگهايم از تاب انتظار بيقراري مي كرد. شبي كه همه لحظاتش برايم فيض و فتوح و شكفتن غنچه عشق بود؛ شب گشايش دروازه ي قفس روح ام بود؛ شبي كه همه خندان و شاد بودند،... ولي نه!!! انگار دلي بيتاب نحفته در جمع بود، همچو مرغ شباهنگي كه ناله سر داده، چه ناله ي جانسوزي داشت و دلش لبالب اندوه و محنت و غم بود، وجودي كه همگي درد و التهاب شده بود و من نيز از آتش دلش همچو شمع مي سوختم و چرا كه محكوم به سكوت گشته بودم.
چون نگاهم در آيينه به نگاهش افتاد انگار هزار چشمه نور از درونش جوشيد از قيد جسم رها شد و به ملك جان پيوست با نگاهش انگار مرز مكان را شكست و به لامكان پيوست و درون گلشن جانش راز وجود شكفت ديگر نتوانستم نگاه سنگين و پر معنايش را تحمل كنم، مدار نگاه را قطع كردم و وقتي كه دوباره به مكان، رو ز لامكان آورد؛ عشق و رهايي را برايم به ارمغان آورد.
_ هيچ كدام لب از لب باز نمي كنيم. چه حال عجيبي داشتم انگار كه تمام غم و غصه هاي دنيا را در دل من جا كرده اند؛ احساس مي كنم كه قلبم به جدار سينه ام مي كوبد، كوبيدني سخت و موزون و ديوانه وار، زير پوستم تكان فرو پيچيده چيزي كه بايد قلبم باشد جريان دارد و ديگر اكنون بايد او نيز صدايش را شنيده باشد. صدايي كه جلواش را نمي توانم بگيرم.
و اما او با آرامش خيال يك نقطه از افق را نگاه مي كند و از سكوت فزاينده از خوبي خود مي شود، از آن لذت مي برد و از تاريكي كه همه را در پناهش مي گيرد و از ما حفاظت مي كند.
پنداري منتظر است تا من حرفي بزنم.
ديگر تاب نياوردم يكدفعه صداي خود من كه مثل پرنده اي گريزپا از اندرونم بال كشيد و خود را به گوشهاي او رساند، حيرت زده ام كرد. عجيب بود كه مي توانستم تپشهاي ديوانه وار قلبم را در آهنگ صدايم بشنوم، قلبم چنان به جدار سينه ام مي كوفت كه پنداري تقلا مي كرد از بدنم كنده شود. و تنها مي توانستم يك كلمه بر زبان آورم:
(( چرا من را انتخاب كرديد؟!!))
انگار منتظر چنين سوالي نبود. نگاهي به صورتم انداخت و براي يك لحظه در چشمانم خيزه شد. برايم تعجب آور بود!! آخر هيچ گاه مستقيم به صورتم نگاه نمي كرد حتي در هنگام سلام و صحبت كردن هميشه به گلهاي قالي و يا به پايين، و جايي ديگر نگاه مي كرد.
پنداري اين پا و آن پا مي كند كه چگونه حرفش را شروع كند، تا بالاخره اينگونه گفت:
" مدتها بود كه با خودم سر جنگ و ستيز داشتم حتي زماني كه از اينجا دور بودم به تو و به اين موضوع فكر مي كردم و مدام از خود مي پرسيدم كه آيا اين عشق نافرجام درست است يا گناه؟! و هميشه به اين نتيجه مي رسيدم كه اگر گناه بود كه خدا اين عشق را در دلم نمي كاشت و نمي گذاشت تا اين جا پيش بروم.
هميشه سعي مي كردم و مي خواستم كه فراموشت كنم اما نمي شد، اين عشق در تمام وجودم ريشه دوانده و به اين سادگيها نابود شدني نيست. ديگر تاب اين همه سردر گمي را نداشتم و به خود گفتم كه خويشتن را به ستيغ عشق مي سپارم و پايان هر چه باداباد.
همان طور كه مي داني تمامي عشقهاي دنيا لحظه لحظه اش لذت بخش است اما اين عشق برعكس تمام آن عشقها لحظاتش با درد و دلهره گناه و اشتباه همراه بود و از همه مهمتر اين بود كه نمي دانستم نظر تو در اين باره چيست و اين موضوع از همه مرا بيشتر زجر مي داد. و اما حالا چگونه شد كه اين چنين پا به ركاب عشق، شتابناك راندم؟!
راستش را بخواهي خودم هم نمي دانم تنها چيزي را كه مي دانم اين است كه هر چه بود در چشمان پرنفوذ تو بود كه در اعماق قلبم ريشه كرد و در هزار توهاي دلم محبت تو را جاري ديدم.
اما... اما زماني كه آن عكس شوم را پاره كردي و آن برق خشم را در چشمانت براي اولين بار ديدم كه دلم لرزيد و دلهره اي عجيب در وجودم افتاد و از همان موقع بود كه قلب و عقلم ديگر همزبان و هم عقيده نيستند.
عقل براي اثبات اشتباه ام دليل پاره كردن عكس را برايم مي آورد و قلبم دليلي بر محبت و تپش هايش و مي گويد: كه وقتي نگاهت مي ند نگاه به درونت مي خلد و جا خوش مي كند و انگار تنها اوست كه مي تواند ازت حفاظت كند، تپش قلبت را يكنواخت سازد، كاري كند كه آن تپيدنها براي هميشه از ميان برود، تا صداي تپشهاي قلبت مثل صداي بالهاي كبوتر فرو نشيند... "
و بعد زمزمه وار اين شعر را نجوا كرد:
اگر تو با من باشي كلبه اي مي سازم پشت تنهايي شب،زير اين سقف كبود، كه به زيبايي پرواز كبوتر باشد چارچوبش از عشق، سقفش از عطر بهار، رنگ ديوار اتاقش از آب
پنجره اي از نور، پرده اش از گل ياس عكس لبخند تو را مي كوبم روي ايوان حياط تا كه هر صبح اقاقي ها را از تو سرشار كنم...
همه دلخوشيم بودن توست و چراغ شب تنهايي من، نور چشمان تو است
كاشك در سبد احساسم، شاخه اي مريم بود. عطر آن را با عشق، توشه راه گل قاصدكي مي كردم كه به تنهايي تو سر بزند. تو به من نزديكي و خود نمي داني
شبنم يخ زده چشمانم در زمستان سكوت گرمي دست تو را مي طلبد...
ديگر به حرفهايش نتوانستم گوش دهم و صدايش را نمي شنيدم و به اين فكر مي كردم كه چگونه دليلي برايش بياورم تا كه قانع شود و قبول كند و دل بكند.
طوري حرف مي زد كه انگار جز خودش كسي آنجا نيست و دارد با خودش درد دل مي كند. و بي پروا حرف دلش را مي زد، هر چه كه در دل دارد بيان مي كرد.
آه، واقعا به چنين شخصي چه مي توانستم بگويم؟! آيا اين درست است كه به خاطر كسي ديگر كه عشق وي را در سينه دارد عشق پاك او را نسبت به خويش ناديده بگيرم و دلش را بشكنم؟!!
كسي گويي در درونم با من حرف مي زد و مي گفت:" كسي كه آرامش صدايش به خاطر توست نه او، وقتي كه حرف مي زند به تو نگاه مي كند نه به او...
خيلي روشن و آشكار است حرفهايي كه نمي تواند خطاب به او باشد، حرفهايي كه فقط مي تواند به تو گويد. ( ... ) بهانه اي بيش نيست، خشتي است از ديوار. "
با خود گفتم: نه ديگر سكوت نمي كنم. گناه حرفهاي ناگفته چيست كه بي سبب هاشور مي خورند؟؟!! و دستهايي كه مشق عشق را سياه مي كنند؛ چقدر اشتباه مي كنند.
شبها و روزهايي كه همرنگند و حرفي براي گفتن ندارند جز، اينكه به پنجره بكوبند...
و تو چه ناشيانه جا مي زني. و من تنها صبر مي كنم؛ نه! ديگر سكوت نمي كنم، سرد مي شوم و از ياد مي برم كه يك زنم و گريه را و سادگي و هر چه به من منجر مي شود.
با صدايش به خود آمدم و رشته افكارم از هم گسست. چيزي به شفافيت لبخندي روي لبانش نمايان شد و باز سكوت كرد. انگار مي خواست با سكوتش لحظه ها را كش دهد و ساعت را از نماياندن زمان باز دارد تا زمان نكبت بار با هم بودن ما ادامه يابد و طولاني تر گردد.
اما من تصميم خود را گرفته بودم و ديگر نمي توانستم تحمل كنم كه اين زمان و لحظه ها بيشتر از اين به طول بيانجامد. اين بود كه با لحني مي شه گفت تحقيرآميز گفتم: ...
ادامه دارد...