تبليغاتX
دريادل تنها



دريادل تنها  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             


 

نويسنده :نرگس


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ : دريادل تنها


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ دريادل تنها



 بخش هایی از متن رومان ( 2 )

مقدمه:

 

عاشق دلي دارد از چهره گل لطيفتر و از نگاه آرزو شور انگيزتر، با غبار غمي مي ميرد و با نم نم محبتي از طرف يار زندگي از سر مي گيرد.

عاشق كتاب گشاده دنيا_ كه براي ما مطلبي ندارد_ به يك نگاه مي خواند و معناها در مي يابد. اين همه زيبايي و موسيقي كه به چشم و گوش من و شما مي رسد از دم گيراي اوست.

در و ديوار و دشت و كوه به لطف طبع اش لب به سخن مي گشايند و از رفته ها داستانها مي سرايند؛ شگفت اينكه ما مردم عادي به چشم ديگري روشنتر مي بينيم و با بال مردمي عاشق بالاتر مي پريم. زمان و زمين را به يك آن در نور ديدن و از دل سنگ ناله ها شنيدن از طلسم خيال اين افسون گران است.

آري؛ عاشق زنده به خيال است. آن آرزوهاي دور و دراز و بي نام و نشاني كه از نياكان به ما رسيده و در نهانخانه دلمان جاي گرفته است، براي ايشان روزي شدني خواهد بود و هر خار تمنا كه امروز به جاي جاي فرد مي خلد فردا براي پروازشان بال و پر خواهد شد. چه بسا كه اهل خيال زندگي را فداي آرمان هاي يار مي كنند.

 

******

متن    :

چه شبي است امشب؛ شبي كه جوشش صد مهر در خود دارد. شبي كه زمين زير پايم نيز از تب و التهاب به خود مي لرزيد.

شبي كه خون در رگهايم از تاب انتظار بيقراري مي كرد. شبي كه همه لحظاتش برايم فيض و فتوح و شكفتن غنچه عشق بود؛ شب گشايش دروازه ي قفس روح ام بود؛ شبي كه همه خندان و شاد بودند،... ولي نه!!! انگار دلي بيتاب نحفته در جمع بود، همچو مرغ شباهنگي كه ناله سر داده، چه ناله ي جانسوزي داشت و دلش لبالب اندوه و محنت و غم بود، وجودي كه همگي درد و التهاب شده بود و من نيز از آتش دلش همچو شمع مي سوختم و چرا كه محكوم به سكوت گشته بودم.

چون نگاهم در آيينه به نگاهش افتاد انگار هزار چشمه نور از درونش جوشيد از قيد جسم رها شد و به ملك جان پيوست با نگاهش انگار مرز مكان را شكست و به لامكان پيوست و درون گلشن جانش راز وجود شكفت ديگر نتوانستم نگاه سنگين و پر معنايش را تحمل كنم، مدار نگاه را قطع كردم و وقتي كه دوباره به مكان، رو ز لامكان آورد؛ عشق و رهايي را برايم به ارمغان آورد.

 

_ هيچ كدام لب از لب باز نمي كنيم. چه حال عجيبي داشتم انگار كه تمام غم و غصه هاي دنيا را در دل من جا كرده اند؛ احساس مي كنم كه قلبم به جدار سينه ام مي كوبد، كوبيدني سخت و موزون و ديوانه وار، زير پوستم تكان فرو پيچيده چيزي كه بايد قلبم باشد جريان دارد و ديگر اكنون بايد او نيز صدايش را شنيده باشد. صدايي كه جلواش را نمي توانم بگيرم.

و اما او با آرامش خيال يك نقطه از افق را نگاه مي كند و از سكوت فزاينده از خوبي خود مي شود، از آن لذت مي برد و از تاريكي كه همه را در پناهش مي گيرد و از ما حفاظت مي كند.

پنداري منتظر است تا من حرفي بزنم.

ديگر تاب نياوردم يكدفعه صداي خود من كه مثل پرنده اي گريزپا از اندرونم بال كشيد و خود را به گوشهاي او رساند، حيرت زده ام كرد. عجيب بود كه مي توانستم تپشهاي ديوانه وار قلبم را در آهنگ صدايم بشنوم، قلبم چنان به جدار سينه ام مي كوفت كه پنداري تقلا مي كرد از بدنم كنده شود. و تنها مي توانستم يك كلمه بر زبان آورم:

(( چرا من را انتخاب كرديد؟!!))

انگار منتظر چنين سوالي نبود. نگاهي به صورتم انداخت و براي يك لحظه در چشمانم خيزه شد. برايم تعجب آور بود!! آخر هيچ گاه مستقيم به صورتم نگاه نمي كرد حتي در هنگام سلام و صحبت كردن هميشه به گلهاي قالي و يا به پايين، و جايي ديگر نگاه مي كرد.

پنداري اين پا و آن پا مي كند كه چگونه حرفش را شروع كند، تا بالاخره اينگونه گفت:

" مدتها بود كه با خودم سر جنگ و ستيز داشتم حتي زماني كه از اينجا دور بودم به تو و به اين موضوع فكر مي كردم و مدام از خود مي پرسيدم كه آيا اين عشق نافرجام درست است يا گناه؟! و هميشه به اين نتيجه مي رسيدم كه اگر گناه بود كه خدا اين عشق را در دلم نمي كاشت و نمي گذاشت تا اين جا پيش بروم.

هميشه سعي مي كردم و مي خواستم كه فراموشت كنم اما نمي شد، اين عشق در تمام وجودم ريشه دوانده و به اين سادگيها نابود شدني نيست. ديگر تاب اين همه سردر گمي را نداشتم و به خود گفتم كه خويشتن را به ستيغ عشق مي سپارم و پايان هر چه باداباد.

 همان طور كه مي داني تمامي عشقهاي دنيا لحظه لحظه اش لذت بخش است اما اين عشق برعكس تمام آن عشقها لحظاتش با درد و دلهره گناه و اشتباه همراه بود و از همه مهمتر اين بود كه نمي دانستم نظر تو در اين باره چيست و اين موضوع از همه مرا بيشتر زجر مي داد. و اما حالا چگونه شد كه اين چنين پا به ركاب عشق، شتابناك راندم؟!

راستش را بخواهي خودم هم نمي دانم  تنها چيزي را كه مي دانم اين است كه هر چه بود در چشمان پرنفوذ تو بود كه در اعماق قلبم ريشه كرد و در هزار توهاي دلم محبت تو را جاري ديدم.

اما... اما زماني كه آن عكس شوم را پاره كردي و آن برق خشم را در چشمانت براي اولين بار ديدم كه دلم لرزيد و دلهره اي عجيب در وجودم افتاد و از همان موقع بود كه قلب و عقلم ديگر همزبان و هم عقيده نيستند.

عقل براي اثبات اشتباه ام دليل پاره كردن عكس را برايم مي آورد و قلبم دليلي بر محبت و تپش هايش و مي گويد: كه وقتي نگاهت مي ند نگاه به درونت مي خلد و جا خوش مي كند و انگار تنها اوست كه مي تواند ازت حفاظت كند، تپش قلبت را يكنواخت سازد، كاري كند كه آن تپيدنها براي هميشه از ميان برود، تا صداي تپشهاي قلبت مثل صداي بالهاي كبوتر فرو نشيند...  "

و بعد زمزمه وار اين شعر را نجوا كرد:

اگر تو با من باشي كلبه اي مي سازم پشت تنهايي شب،زير اين سقف كبود، كه به زيبايي پرواز كبوتر باشد چارچوبش از عشق، سقفش از عطر بهار، رنگ ديوار اتاقش از آب

پنجره اي از نور، پرده اش از گل ياس عكس لبخند تو را مي كوبم روي ايوان حياط تا كه هر صبح اقاقي ها را از تو سرشار كنم...

همه دلخوشيم بودن توست و چراغ شب تنهايي من، نور چشمان تو است

كاشك در سبد احساسم، شاخه اي مريم بود. عطر آن را با عشق، توشه راه گل قاصدكي مي كردم كه به تنهايي تو سر بزند. تو به من نزديكي و خود نمي داني

شبنم يخ زده چشمانم در زمستان سكوت گرمي دست تو را مي طلبد...

 

ديگر به حرفهايش نتوانستم گوش دهم و صدايش را نمي شنيدم و به اين فكر مي كردم كه چگونه دليلي برايش بياورم تا كه قانع شود و قبول كند و دل بكند.

طوري حرف مي زد كه انگار جز خودش كسي آنجا نيست و دارد با خودش درد دل مي كند. و بي پروا حرف دلش را مي زد، هر چه كه در دل دارد بيان مي كرد.

آه، واقعا به چنين شخصي چه مي توانستم بگويم؟! آيا اين درست است كه به خاطر كسي ديگر كه عشق وي را در سينه دارد عشق پاك او را نسبت به خويش ناديده بگيرم و دلش را بشكنم؟!!

كسي گويي در درونم با من حرف مي زد و مي گفت:" كسي كه آرامش صدايش به خاطر توست نه او، وقتي كه حرف مي زند به تو نگاه مي كند نه به او...

خيلي روشن و آشكار است حرفهايي كه نمي تواند خطاب به او باشد، حرفهايي كه فقط مي تواند به تو گويد. ( ... ) بهانه اي بيش نيست، خشتي است از ديوار. "

با خود گفتم: نه ديگر سكوت نمي كنم. گناه حرفهاي ناگفته چيست كه بي سبب هاشور مي خورند؟؟!! و دستهايي كه مشق عشق را سياه مي كنند؛ چقدر اشتباه مي كنند.

شبها و روزهايي كه همرنگند و حرفي براي گفتن ندارند جز، اينكه به پنجره بكوبند...

و تو چه ناشيانه جا مي زني. و من تنها صبر مي كنم؛ نه! ديگر سكوت نمي كنم، سرد مي شوم و از ياد مي برم كه يك زنم و گريه را و سادگي و هر چه به من منجر مي شود.

با صدايش به خود آمدم و رشته افكارم از هم گسست. چيزي به شفافيت لبخندي روي لبانش نمايان شد و باز سكوت كرد. انگار مي خواست با سكوتش لحظه ها را كش دهد و ساعت را از نماياندن زمان باز دارد تا زمان نكبت بار با هم بودن ما ادامه يابد و طولاني تر گردد.

اما من تصميم خود را گرفته بودم و ديگر نمي توانستم تحمل كنم كه اين زمان و لحظه ها بيشتر از اين به طول بيانجامد. اين بود كه با لحني مي شه گفت تحقيرآميز گفتم: ...

 

 ادامه دارد...



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 

سلام دوست های دریا دلم

ممنونم که تحمل کردید و برایم دعا کردید. می دانم از دعاهای شما دوستان خوبم بود که مشکل قالب وبلاگم رفع شد. باز هم متشکرم

خوب حالا من هم به قولم عمل می کنم و متن درست رمان را برایتان می گذارم. البته اول می خواستم دو پست قبلی را حذف کنم ولی دلم نیامد که همراه پستها نظرات و یادگارهای شما را نیز حذف کنم و برای همین نگه داشتم. پس اگر بعضی از نقاط این پستم تکراری بود به بزرگی و مهربانی خودتان ببخشید



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 عذرخواهی از دریادلان

 

سلام به همه دوستان خوب دریادلم

با عرض شرمندگی قالب قبلی ام دچار اشکال شد و مجبور شدم برای فعلا از این قالب استفاده کنم تا مشکل رفع شود و یا اینکه قالبی جدید زیباتر از قبلی پیدا کنم

به خاطر همین مشکل نیز نتوانستم متن کامل رومان را بنویسم و فقط مقدمه اش را نوشتم.

بالاخره باید به بزرگی خودتان ببخشید. من هم قول می دهم در اولین فرصت مشکل قالب را رفع کنم و رومان را نیز به طور کل پست کنم

فقط دعا کنید که مجبور نشوم به طور کل وبلاگ را عوض کنم

 



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 5:15 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 بخش هایی از متن رومان ( 2 )

 

قصه هاي عشق

 

آرام و بي صدا به سراغت مي آيد. شيرين و دلنشين، ذره ذره مثل يك روياي زيبا. تا به خود آيي، پرنده شده اي و چقدر پرواز در آسمان عشق دلنشين است.

خودت هم نمي داني چگونه به دام افتادي و حالاست كه قلبت خانه اي است لبريز از نور و احساس.

 و كلام و زمزمه هاي دم به دمت نام و ياد عشقت است و چه بسا با خود دمادم خواهي پرسيد: (( چرا به عشقت نمي گويي كه هر روز، به اندازه تعداد نفس هايت برايش دعا مي خواني؟

چرا بهش نمي گويي كه هر شب، به اندازه تمام ستاره ها برايش اشك مي ريزي و فقط در حسرت يك لحظه ديدار، چشمانت را به دست خواب مي سپاري تا شايد بار دگر نگاهش را با روياهايت پيوند مي دهي؟!!! ))

 

عاشق دلي دارد از چهره گل لطيفتر و از نگاه آرزو شور انگيزتر، با غبار غمي مي ميرد و با نم نم محبتي از طرف يار زندگي از سر مي گيرد.

عاشق كتاب گشاده دنيا_ كه براي ما مطلبي ندارد_ به يك نگاه مي خواند و معناها در مي يابد. اين همه زيبايي و موسيقي كه به چشم و گوش من و شما مي رسد از دم گيراي اوست.

در و ديوار و دشت و كوه به لطف طبع اش لب به سخن مي گشايند و از رفته ها داستانها مي سرايند؛ شگفت اينكه ما مردم عادي به چشم ديگري روشنتر مي بينيم و با بال مردمي عاشق بالاتر مي پريم. زمان و زمين را به يك آن در نور ديدن و از دل سنگ ناله ها شنيدن از طلسم خيال اين افسون گران است.

آري؛ عاشق زنده به خيال است. آن آرزوهاي دور و دراز و بي نام و نشاني كه از نياكان به ما رسيده و در نهانخانه دلمان جاي گرفته است، براي ايشان روزي شدني خواهد بود و هر خار تمنا كه امروز به جاي جاي فرد مي خلد فردا براي پروازشان بال و پر خواهد شد. چه بسا كه اهل خيال زندگي را فداي آرمان هاي يار مي كنند.

 

 ******

 

نه ديگر سكوت نمي كنم. گناه حرفهاي ناگفته چيست كه بي سبب هاشور مي خورند؟؟!! و دستهايي كه مشق عشق را سياه مي كنند؛ چقدر اشتباه مي كنند.

شبها و روزهايي كه همرنگند و حرفي براي گفتن ندارند جز، اينكه به پنجره بكوبند...

و تو چه ناشيانه جا مي زني. و من تنها صبر مي كنم؛ نه! ديگر سكوت نمي كنم، سرد مي شوم و از ياد مي برم كه يك زنم و گريه را و سادگي و هر چه به من منجر مي شود.

 

 ******

 

چون نگاهم در آيينه به نگاهش افتاد انگار هزار چشمه نور از درونش جوشيد از قيد جسم رها شد و به ملك جان پيوست با نگاهش انگار مرز مكان را شكست و به لامكان پيوست و درون گلشن جانش راز وجود شكفت ديگر نتوانستم نگاه سنگين و پر معنايش را تحمل كنم، مدار نگاه را قطع كردم و وقتي كه دوباره به مكان ، رو ز لامكان آورد و عشق و رهايي را برايم به ارمغان آورد.



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ : دريادل تنها :



سلامممم
وسلام نام زیبای خداست پس سلام بر شما

خیلی وقت که منتظرم
منتظرم که بیای
بیای و هوای ابری دلم را صاف صاف کنی
خیلی وقت که ثانیه هارا دقیقه هاراساعت هارا روزهارا هفته هارا ماههارا سالهارا
می شمارم تا به تو برسم
به تو که که زلالی مثل آب چشمه
سبزی مثل بهار
گرما بخشی مثل آفتاب
من خیلی وقت که منتظرم
وتو ای سبز تر از هر سبزی وسرختر از هر سرخی.
نمی آیی
ومن همچنان می شمارم
ثانیه هارا دقیقه هارا ساعت هارا روزهارا هفته هارا ماههارا سالهارا
ومی شمارم...می شمارم تا بیایی
بیا ای عزیز دل
زودتر-زودتر بیا
چرا که:تویی بهانه ی آن ابر ها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی

*************
سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی

زخم دگر بزن به دل مرهم اگر نمی نهی
درد دگر بده اگر قصد دوا نمی کنی

عهد هرآنچه می کنی وعده به هرکه می کنی
عهد زیاد می بری وعده وفا نمی کنی

تیر غمم زدی به جان زدی به جان
تا که به خون نشانی ام تا که به خون نشانی ام
هر چه کنی بکن بتا زانکه خطا نمی کنی



 

جستجوگر : دريادل تنها



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد هاي : دريادل تنها

گالري قالب وبلاگ
ستاره سوخته
مسافر2008جنوب
بزرگترين سايت تفريحي ايراني
به نام نامي او (دكتر عليرضا اميني)
روياي صدا(سعيد پور محمودي)
neda
اطلاعات کنکور
مه دود
وبلاگ دست دوم نازنین دل شکسته (ملودیک)
قلبهای ناآرام
<- وبلاگ آموزش ایرانیان ->
غروب( آن هم ) جمعه
سکـــــــــــــوت شــــــــــــــــــب
مني كه قلبي ويرانه دارم(عارف)
خاطره هاي لعنتي(يه دنيا سكوت)
عاشقانه های یک دیوانه
یادداشت های یک مرده
بانک عشق بری شما
الهه عشق
خفن (عكس و شعر ...)
ساحل یخی
ღ.•**•.ღ قلـــــب شيشه اىღ.•**•.ღ
اراکی(شهر افسانه)
شاپـــــــــــــرکِ مــــــــــن
پند هایی از حرف های خدا
خداوند کجا نيست؟
اراک - فیلم
تنهای تنها
در آرزوی عشق
عاشقان دل شکسته
پسران اراکی
تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوست نداره
†† ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم ††
وطن دار بی وطن
حرف تازه
همه جوره و همه مدل
گالري عکسهاي با کيفيت
عاشقان دل شکسته
عــشـق پنــــــــــهان
دريادلان
عاشقانه ها
پرده طلایی
رپ فارسی
نینجوتسو
آموزشكده پارسيان( آموزش ، ترفند ، موبایل و ... )
مردي از لارستان
عاشقان منتظر
غم عشق
"اگه جنبه داری بیا تو18+"
کیمیا(عاشق مهران مدیری)
کد های جاوا اسکریپت برای وبلاگ
بهترین عشق
سبکبار
شفاعت
کـــوی دوســــــــــــــــت (از خـــــــــــــــاک تـــا افــلا ک)
غریبه
تنهاترين تنهـــــــــا
خسته تر از همیشه
تصاویرمتحرک برای وبلاگاتون
سایه ی دریا...
عاشقانه هاي دريا
دوراهي جاده
جوك و اس ام اس و تصوير متحرك
خفن ترین عکس ها - شعرها و مطالب عشقولانه
دانلود
رویایی
کشکول جغرافیایی
اس ام اس/جک/هک/ترفند
آخرین مسافر شب...کلاغ...
تمنای عاشق
پسرک تنها
کشکول جغرافیایی
تنها ترین عاشق
دیگه به یادت نیستم
زندگی....
طنین تنهایی تو
پله پله با هم تا عشق
انتظار سبز
در انتظار مرگ
پارازيت دل...
ديگه به يادت نيستم

خداحافظ
چرا بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟
تا وصال معشوق صبر کن
بخش هایی از متن رومان(3)
شعر ...(دلتنگنامه ای به خدا)
عذرخواهي
بخش هایی از متن رومان ( 2 )

عذرخواهی از دریادلان
بخش هایی از متن رومان ( 2 )
حرفهاو نوشته هایی از یک دوست برای یک دوست
حرفهایی از یک دوست برای یک دوست
شعر:« تا انتهای عشق با من برقص »
جملاتی بزرگ از بزرگان
آموزش: ترفندهای یاهو (2)
آموزش: ترفندهای یاهو (1)
بخش هایی از متن رومان (1)
شعر: ماهی تنگ بلور
يادمان باشد...
شعر: حس پرواز

انجمن طراحان ايران
عاشقان دل شکسته
ساحل یخی
خفن
مادر
جوانان عاشق
شیدهءعشق
یادداشت های یک مرده
عاشقانه های یک دیوانه
بانک عشق برای شما
خاطره های لعنتی

آرشيو پيوند هاي روزانه: دريادل تنها

FONT face=Tahoma color=white> - -

- - -

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس -

- - - - - - -