|
مقدمه اي از فصل(پست) قبلي:
ديگر به حرفهايش نتوانستم گوش دهم و صدايش را نمي شنيدم و به اين فكر مي كردم كه چگونه دليلي برايش بياورم تا كه قانع شود و قبول كند و دل بكند.
طوري حرف مي زد كه انگار جز خودش كسي آنجا نيست و دارد با خودش درد دل مي كند. و بي پروا حرف دلش را مي زد، هر چه كه در دل دارد بيان مي كرد.
آه، واقعا به چنين شخصي چه مي توانستم بگويم؟! آيا اين درست است كه به خاطر كسي ديگر كه عشق وي را در سينه دارد عشق پاك او را نسبت به خويش ناديده بگيرم و دلش را بشكنم؟!!
كسي گويي در درونم با من حرف مي زد و مي گفت:" كسي كه آرامش صدايش به خاطر توست نه او، وقتي كه حرف مي زند به تو نگاه مي كند نه به او...
خيلي روشن و آشكار است حرفهايي كه نمي تواند خطاب به او باشد، حرفهايي كه فقط مي تواند به تو گويد. ( ... ) بهانه اي بيش نيست، خشتي است از ديوار. "
با صدايش به خود آمدم و رشته افكارم از هم گسست. چيزي به شفافيت لبخندي روي لبانش نمايان شدو سكوت كرد. انگار مي خواست با سكوتش لحظه ها را كش دهد و ساعت را از نماياندن زمان باز دارد تا زمان نكبت بار با هم بودن ما ادامه يابد و طولاني تر گردد.
اما من تصميم خود را گرفته بودم و ديگر نمي توانستم تحمل كنم كه اين زمان و لحظه ها بيشتر از اين به طول بيانجامد. اين بود كه با لحني مي شه گفت تحقيرآميز گفتم: ...
ادامه متن رمان:
گفتم:
خوب حرفهايت را زدي و از عشق صحبت كردي پس حالا نظر من را در مورد عشق بشنو...
به نظر من عشق در اين دوره و زمانه مزخرف ترين چيزي است كه مي شود پيدا كرد آن هم اين چنين عشقي كه تو از آن دم مي زني. بگذار اين را خواهرانه برايت بگويم تو به خاطر اين عشق كورت نتوانستي عشق و محبت واقعي اطرافيانت را درك كني و نتوانستي بفهمي كه چه كسي واقعا دوستت دارد و به تو عشق مي ورزد.
اگر تنها لحظه اي به آدمهاي اطرافت توجه مي كردي و دست از خيالبافي و اين مهملات بر مي داشتي يك عشق حقيقي را مي يافتي؛ اگر چشمانت را باز مي كردي كسي را مي ديدي كه واقعا عاشقت است و دوستت دارد...
البته الآن هم دير نشده و مي تواني چشمانت را باز كني و آنچه را مي خواهي به دست آوري و اگر كمكي خواستي مطمئن باش كه من به عنوان يك خواهر در كنار هر دويتان هستم و كمكت مي كنم تا آن عشق پاك و زلال را پيدا كني بدست آوري.
و اين را هم بدان كه من تنها به عنوان يك برادر به تو نگاه مي كنم نه بيشتر و غير از اين. و تو هم بايد همين گونه باشي ...
در حين گفتن اين حرفها نيم نگاهي آرام و بدون اينكه متوجه نگاهم به خود شود انداختم تا عكس العمل اش را ببينم كه نگاهم به ماهيچه هاي گردنش راه كشيد كه دم به دم سفت تر مي شد؛ حس كردم غرشي در گلويش مي پيچد و او سعي در فرو دادنش دارد و نمي گذارد سر باز كند و رها شود و بر سرم آوار گردد، همين طور با فشار و زحمت بسيار تقلا در خفه كردن و فرو دادنش دارد از گلو به سوي دل و باز هم پايين تر و پايين تر تا اينكه خفه گردد...
هنجار آن سياهرگ ها را مي توانستم ببينم كه در آستانه تركيدن اند، همچون كسي كه قلبش جريحه دار شده و غروراش زير پا له گشته و تمام آمال و آرزوهايش به يك آن بر باد فنا رفته ...
هر آن منتظر يك عكس العمل شديد مثل فرياد، ناسزا و يا حرفهاي تند و لااقل نگاهي نفرت انگيز و يا چيزي كه خشم اش را نشان دهد؛ راستش خودم هم دوست داشتم كه چنين رفتاري كند تا شايد كمي از بار گناهم كم شود و دلم آرام گيرد و از تقلا بيافتد...
بعد از دقايقي كه به اندازه ساعتها گذشت و ضجر آورد برايم بود؛ نگاهي را كه به آسمان و ستاره ها دوخته بود برگرداند و نگاهي به من كرد" چه نگاه آشنايي... انگار اين نگاه را سالها پيش ديده بودم. براي يك لحظه او را در قالب پسر بچه اي هفت هشت ساله ديدم كه همچو سالها پيش هنگامي كه قهر مي كرد و دلخور مي شد اشك در چشمانش جمع مي شد و پا به فرار مي گذاشت... ولي اين بار دلخور نشده بود بلكه قلب عاشقش شكسته گشته بود و اين را به خوبي مي توانستم از نگاه و چشمانش ببينم؛ به وضوح كامل ذرات خورد شده قلبش را در عمق نگاهش ديدم و قلبم همزمان با قلبش خورد شد و از تپش افتاد و نابود گشت"
لبخند كمرنگ و تلخي بر روي لبانش نقش بست و از سرجايش آرام بلند شد و رفت. اصلا باور نمي كردم كه چنين رفتاري داشته باشد.
اما همين كه چند قدم رفت به يكباره سرجايش ايستاد؛ چند لحظه مكث كرد انگار براي گفتن حرفي كه در دل و گلويش گير كرده خود را آماده مي كرد. بعد آرام به طرفم برگشت و گفت:
_ نمي دانم چه كسي است كه تو به خاطرش اين چنين رفتاري با دل من و دل خود مي كني
با تعجب و شتاب زده نگاهش كردم و گفتم: دل خودم؟!!!
_ آره دل خودت. مي دانم و به خوبي حس مي كنم كه قلب تو نيز همچون من خواهان اين عشق است و هم اينك تاب و توان همچو قلب بيچاره من برايت نگذاشته و بيهوده سر به سينه مي كوبد...
اميدوارم كه آن كس لياقت چنين كاري را داشته باشد.
به هر حال من به نظر و خواسته ات احترام و ارزش زيادي قائل هستم فقط اين را بدان كه من از آن دسته آدمهايي نيستم كه هر روز عشق شان عوض مي شود و سريع يكي را فراموش مي كنند و به كس ديگري دل مي بندند. نه، انسان يك بار در زندگي عاشق مي شود و وقتي كه عاشق شد نمي تواند هرگز و بي هيچ عنوان فراموش كند. و اما اين را هم بدان كه به آسمان قسم، به آذرخش بي كسي قسم كه هيچ قدرتي نمي تواند محبتت را از دل و روحم جدا كند. من... من تو رو...
بغضي سنگين كه در گلواش گير كرده بود اجازه نداد تا بقيه حرفش را بزند. بغض اش را به هر زحمتي كه بود فرو داد و گفت: خدانگهدارت...
و رفت و من تنها ماندم. راست اش هم خوشحال بود و هم ناراحت؛ خوشحال از اينكه بالاخره همه چيز تمام شد و... و ناراحت از اينكه دلش را شكستم و همراه دلش خود نيز شكستم. ولي به هر حال چه خوب و يا چه بد براي هميشه هم براي من و هم براي او تمام شد" البته اميدوارم كه اينگونه باشد"

كاش مي دانستي كه براي ماندنت دستانم را بر پهناي خورشيد سايه زدم تا غروب نكند و تو كنارم بماني؛ اما... اما تو رفتي و نماندي و و من اكنون مانده ام و به رويايي بي انتها در جاده اي خاكي مي نگرم به روياي آن شب بنفش كه دلت را باز شكستم.

خداي من باز شب و تكرار قصه اي از جنس خواب و كابوس، و مدام سايه پر وهم آن شب تار توي قاب درياچه دلم ظاهر مي شود و مانند عكس غمگين ماه در آب حوض كه با تلنگر مي شكند، پاره پاره مي شود.
امشب هم در طرح گرداب درياچه مثل هر شب زير پوست نمناك آن لحظه كوتاه، جا مي مانم و اواي محزون درياچه قلبم آويخته است بر شاخه اي از آن شب كه بر نگاه بي حوصله ام شبنم از چشمان مهتابيت مي باريد و پنجره قلبم را خيس مي كرد و اينك كه رفته اي، در خواب خلوت كبود بغضم را رقصان مي بينم همچون احساس باران زده برگ در شيطنت رنگي چشمان نيلوفر درياچه... كه باز پرده شب بر روي آن خواهد افتاد.
خداي من و اي محبوبم، صدف دلم را فقط براي تو مي گشايم تا تو مرواريداش( عشق به ... ) را در آن ببيني. محبوبم بعد از آن شب بنفش وقتي كه معدن دلم را شكافتم و به جواهر معدن عشق او رسيدم. دوست دارم از ازل تا ابد سجاده قلبم و ياس دهد تا عطر و شميم اش را احساس كنم. و حالا كه خود اكسير عشقش را در جام دلم لبريز كرده اي مي خواهم اگر اجازه دهي تنها در خواب و روياهايم به ديدارش بروم با يك بغل ستاره، با يك سبد ياس سپيد و ارغواني...
خود مي دانم كه براي دل سپردن، از آن محبوب پنهاني و معشوق پاك شايسته تر كسي نيست و نخواهد بود. معشوقا، اگر وجودم در طوفان وهم به خاك نشسته و كبوتر اميد و عاطفه از قله هاي قلب و دلم گشوده است، اگر ظلمت گمراهي و دو دلي به دور بيابان احساسم حصار تنهايي كشيده و اگر آن شب آنگونه رفتار كردم و دلش را شكستم و ...
فقط و فقط خوف از خشم تو باغباني است كه اين بيابان را آبياري مي كند، خوف از اينكه نكند اين كار گناه و اشتباه باشد و تو ناراحت شوي.
خدايا، اينك كه ابر ديدگانم تنها به عشق او باراني است، آنها را به تماشاي درياي فضل و كرمت روشني ببخش. شاهدا، حال كه تكيه گاهي جز درگه تو نيست، مرا سينه اي سوزان عطا كن تا بر فراق اش شراره هاي وصل زند.

ادامه دارد...
|