قصه هاي عشق
آرام و بي صدا به سراغت مي آيد. شيرين و دلنشين، ذره ذره مثل يك روياي زيبا. تا به خود آيي، پرنده شده اي و چقدر پرواز در آسمان عشق دلنشين است.
خودت هم نمي داني چگونه به دام افتادي و حالاست كه قلبت خانه اي است لبريز از نور و احساس.
و كلام و زمزمه هاي دم به دمت نام و ياد عشقت است و چه بسا با خود دمادم خواهي پرسيد: (( چرا به عشقت نمي گويي كه هر روز، به اندازه تعداد نفس هايت برايش دعا مي خواني؟
چرا بهش نمي گويي كه هر شب، به اندازه تمام ستاره ها برايش اشك مي ريزي و فقط در حسرت يك لحظه ديدار، چشمانت را به دست خواب مي سپاري تا شايد بار دگر نگاهش را با روياهايت پيوند مي دهي؟!!! ))
عاشق دلي دارد از چهره گل لطيفتر و از نگاه آرزو شور انگيزتر، با غبار غمي مي ميرد و با نم نم محبتي از طرف يار زندگي از سر مي گيرد.
عاشق كتاب گشاده دنيا_ كه براي ما مطلبي ندارد_ به يك نگاه مي خواند و معناها در مي يابد. اين همه زيبايي و موسيقي كه به چشم و گوش من و شما مي رسد از دم گيراي اوست.
در و ديوار و دشت و كوه به لطف طبع اش لب به سخن مي گشايند و از رفته ها داستانها مي سرايند؛ شگفت اينكه ما مردم عادي به چشم ديگري روشنتر مي بينيم و با بال مردمي عاشق بالاتر مي پريم. زمان و زمين را به يك آن در نور ديدن و از دل سنگ ناله ها شنيدن از طلسم خيال اين افسون گران است.
آري؛ عاشق زنده به خيال است. آن آرزوهاي دور و دراز و بي نام و نشاني كه از نياكان به ما رسيده و در نهانخانه دلمان جاي گرفته است، براي ايشان روزي شدني خواهد بود و هر خار تمنا كه امروز به جاي جاي فرد مي خلد فردا براي پروازشان بال و پر خواهد شد. چه بسا كه اهل خيال زندگي را فداي آرمان هاي يار مي كنند.
*
*
*
*
*
*
نه ديگر سكوت نمي كنم. گناه حرفهاي ناگفته چيست كه بي سبب هاشور مي خورند؟؟!! و دستهايي كه مشق عشق را سياه مي كنند؛ چقدر اشتباه مي كنند.
شبها و روزهايي كه همرنگند و حرفي براي گفتن ندارند جز، اينكه به پنجره بكوبند...
و تو چه ناشيانه جا مي زني. و من تنها صبر مي كنم؛ نه! ديگر سكوت نمي كنم، سرد مي شوم و از ياد مي برم كه يك زنم و گريه را و سادگي و هر چه به من منجر مي شود.
*
*
*
*
*
*
چون نگاهم در آيينه به نگاهش افتاد انگار هزار چشمه نور از درونش جوشيد از قيد جسم رها شد و به ملك جان پيوست با نگاهش انگار مرز مكان را شكست و به لامكان پيوست و درون گلشن جانش راز وجود شكفت ديگر نتوانستم نگاه سنگين و پر معنايش را تحمل كنم، مدار نگاه را قطع كردم و وقتي كه دوباره به مكان ، رو ز لامكان آورد و عشق و رهايي را برايم به ارمغان آورد.