راز و نياز
الهي در گهت پر رمز و راز است
در رحمت به روي خلق باز است
چرا خلقي بود در ناز و نعمت
و ديگر بنده اي غرق نياز است
به اين سوداي من منگر خدايا
وجودم روز و شب وصل نماز است
تلف شد عمر من هم صبح و هم شام
كه خوابيدن به وقت صبح ناز است
در اين دورفتا از خاك بر خاك
تو گفتي متقي را امتياز است
بياور وصل را آنگه كه خواهي
به ديدارت سر بر فراز است
اگر جانم سزاوار عطش نيست
بده آبي كه روزي چاره ساز است
چرا كفران كني "نرگس" خدا را
كه او هم غافر و بنده نواز است.
*
*
*
*
*
*
تو را دوست دارم
تو را تا عبوري عاشقانه به سمت كوي دلها دوست دارم
تو را مانند آوازي پر از شور به روي باغ لبها دوست دارم
براي طاق ابروي كمندت تو را تا طاق كسري دوست دارم
تو را اي غايب پيوسته حاضر تو را هر لحظه هر جا دوست دارم.
*
*
*
*
*
*
رسيدم به خدا
بايد از كوچه گذر كرد؛ بايد از شهر سفر كرد
بايد از همهمه آرام گريخت؛ بايد از دور به بالا نگريست
شايد اين حرف همه باشد و من؛ باز هم مي گويم
تو سفر كن به خدا، و برو تا ته ماه، تو به اميد بينديش و به فردا بنگر
تو ز اندوه حذر كن، تا ته قله سفر كن شايد آنجا برسي
به سپيدي، به شكوه، هر چه بالا بروي، باز هم وسوسه قله تو را مي خواند
و در آن وقت چنان مي فهمي، كه زمين تنها نيست
كه در آن حس كشش مي بيني، شايد اين جاذبه را، تو ز بالاها احساس كني
و تلاشي بكني برسي تا خود ماه
و چه زيباست كه فرياد كني " كه رسيدي به خدا "
" كه رسيديدم به خدا "